مرواريد كلام عطّار :

 

       بدان نماز به خاطر خداوند به جای آورده نمی شود. او بی نیاز از همه چیز است. بلکه نماز تکلیف وتوشه ی راه آخرت است وبه تحقیق ادای تکلیف موجب توفیق. ولی نمازی که با اخلاص تمام وحضور قلب وتوجه خاص به حضرت حق باشد , مانند نمازی که حضرت علی (ع) به جای می آورد. صبح دم به عبادت برخیزید ونماز به جای آرید. سلامتی وعافیت در سحر خیزی است وهدیه ي خداوند در طاعت صبحگاهی. دلی که بویی از حقیقت برده است ، معتاد به سحر خیزی است.

************************ 

ای کسی که در مقابل خاک همه چیزت را پاک باخته ای وموی سیاهت به سپیدی گراییده و جوانیت به پیری بدل شده ودل پر نور وچشم روشنت به غفلت در کنج گلخن دنیا طی شده است , ازکوی خرابات بیرون آی , باطل را ازپیش بردار وراه حق پیش گیر, حب مال وجاه فروگذار واز خود بگذر وقدم در راه دین نه.نفس کافر را که بت توست , بر زمین انداز ودرراه دین سستی مکن " که نستانند در دین جز درستی " . ای کسی که به غفلت سر نهاده ودرون خود را بر باد داده ای, اندوه نان و جامه وننگ ونام عام تا کی؟ ابجد معنی بیاموز , ودل را به نور شمع شریعت روشن گردان. از کبوتر خانه ی تنگ دنیا پرواز کن وسقف شب رنگ آسمان را بسوزان , تو با داشتن مال دنیا دیندار باید باشی. اما ندانسته مست ظواهر دنیا شده و جویای دینی. نمی دانی که این دو باهم تو را دست نمی دهد.ترک دو رویی گوی وسپاس یزدان به جای آر وبه یاد دار که بزرگی ونعمت وکاروبار پر رونق تو نتیجه ی فضل خداوندی است.بنابراین , کار در راه خدا وبرای خدا همیشه مفید است.

حكاياتي از عطّار :

۱- روزي سلطان محمود از بيابان مي‌گذشت، پيرمردي را ديد كه درمنه مي‌كشيد. به او گفت: نام تو چييست؟ گفت: همنام توام. نام من نيز محمود است. سلطان گفت: تفاوت ما بسيار است. پيرمرد:
جوابش داد پير و گفت اي شاه
همي چون هر دو برخيزيم از راه
رويم اول دو گز زينجا فروتر
شويم آنگه به محمودي برابر

۲ـ روزي محمود با سپاهيانش از كنار درويشي مي‌گذشت. به درويش سلام كرد. درويش عليكي گفت و گذشت. سلطان گفت: درويش متكبّر را ببينيد. درويش گفت:
نديدم چون تو در عالم گدايي
كه خالي نيست از ظلم تو جايي
كه جو جو نيم‌جو بر هر سرايي
نوشتند از پي چون تو گدايي
نديدم هيچ بازار و دكاني
كه از ظلمت نبود آنجا فغاني
كنون گر بينش چشمت تمامست
ز ما هر دو گدا بنگر كدامست

۳ـ در يكي از حكايات، جواني نمك‌فروش عاشق اياز مي‌گردد. سلطان از رقيب خويش مي‌خواهد تا از عشق خود دست بردارد. نمك‌فروش مي‌گويد:
تو چون ديگي پرآلاتي ز شاهي
وليكن بي‌نمك چندان كه خواهي
چو من دارم نمك بر من چه تازي
به عشق بي‌نمك چندان چه نازي
تو مال و ملك و زر و زور داري
نمك بايد چو من گر شور داري

۴ـ ديوانه‌اي از حق كرباس مي‌خواست. خطاب آمد كه كرباس براي كفنت مي‌دهند:
زبان بگشاد آن مجنون مضطر
كه من دانم ترا اي بنده‌پرور
كه تا اول نميرد مرد عاجز
تو ندهي هيچ كرباسيش هرگز
بيايد مرد اول مفلس و عور
كه تا كرباس يابد از تو در گور.


۵- نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی.
یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن".
انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند".
شیخ گفت: "پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.



۶- نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت. شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
حالی بیامد و مسلمان شد.